کدخبر: ۴۱۷۰۰
۱۰ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۱۲
چاپ

خاطراتی از شهید رجبعلی آهنی

انقلاب شده که در عروسی ها به جای گناه،صلوات محمدی باشد

 انقلاب شده که در عروسی ها به جای گناه،صلوات محمدی باشد

بیرجندرسا-رجبعلی آهنی”، در سوم تیر سال 1334 در روستای “سلطانی”، از بخش “نهبندان به دنیا آمد و در همین روستا به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی بیرجندرسا، رجبعلی آهنی”، در سوم تیر سال 1334 در روستای “سلطانی”، از بخش “نهبندان  به دنیا آمد و در همین روستا به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت. قسمتی از خاطرات وی به شرح ذیل می باشد.

1-از تحصیلات بالایی برخوردار نبود؛ اما نیرو ها چنان مجذوب گفتار و رفتارش می شدند که در مدت کمتر از دو هفته ،گردانی خط شکن را آماده عملیات می کرد. شب بود که آهنی وارد سنگر فرماندهی شد و با خوش حالی خبر داد که فردا حمله داریم .این بار محور عملیاتی ،منطقه ی کرخه نور بود.گردانت ابوذر هم به فرماندهی آقای آهنی وارد عمل شد.برای پیشگری از شنود دشمن ،اغلب از بی سیم استفاده نمی کرد و شخصا طول گردان را بار ها طی می کرد و دستورات لازم را می داد.

با عبور از کانال ، باید از پل متحرکی که روی رودخانه کرخه نور نصب شده بود،رد  می شدیم.از گلوله آرپی جی گرفته تا تیر بار دشمن،همگی آماده پذیرایی از ما بودند . هنوز تعدادی از نیرو ها از پل نگذشته بودند که طناب پل باز شد و بچه ها از حرکت ایستادند . آهنی ،زیر باران گلوله تا کمر داخل آب فرو رفت. گویا اصلا در صحنه نبرد نبود.با دستانش دو طرف طناب را نگه داشت تا افراد به راحتی عبور کنند.

صبح روز بعد خاکریز دشمن سقوط کرد ،اما خبر رسید که آقای آهنی از ناحیه کمر مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.وقتی خود را به او رساندم رنگ به چهره نداشت.لب هایش از شدت خون ریزی سفید شده بود . با نگرانی گفتم:«آقا، دیگر رمقی برایت نمانده، بیا به بیمارستان صحرایی برویم.»

 اما او اصرار داشت به نیروهایش که کمی پایین تر مستقر بودند ، سرکچی کند. هر چی گفتم ، تسلیم نشد .زیر آتش توپ خانه دشمن به نیرو های خود رسیدیم . آقای آهنی در حالی که دستورات لازم را برای مقابله با پاتک های دشمن به بچه ها می داد ، ناگهان نقش زمین شد. با خود گفتم دیگر کارش تمام است. او را کشان کشان به سوی سایه  سنگری بردم  و به هر شکلی به پشت جبهه انتقالش دادم . پزشکان در بیمارستان صحرایی ، وقتی زخم عمیقش را دیدند ، باور نمی کردن که او با چنین جراحتی توانسته ده ساعت زنده بماند.

2-در روستای سلطانی ،رسم بر این بود که عروس را با ساز و دهل به منزل داماد بیاورند و. مردم به تماشا بیایند . هر چه می گفتیم بعد از سال ها آرزو داریم سه روز جشن مفصل برایت بگیریم  و رسم روستا را زنده نگه داریم،قبول نمی کرد و می گفت:«انقلاب شده که در عروسی ها به جای گناه،صلوات محمدی باشد.هرکس می خواهد تابع رسم باشد،خودش می داند.ما باید برای دیگران الگو باشیم .»

جشن ازدواج را به خواسته خودش در شب جمعه برگزار کردیم.در حالی که همه ی دوستانش جمع بودند ،دعای کمیلی خوانده شد و با دادن ولیمه ، مراسم عروسی در نهایت سادگی به پایان رسید.

3-شب عملیات فتح المبین ما یک گروه 72 نفری تحت فرمان برادر رحیم صفوی انجام وظیفه می کردیم  و فرمانده مستقیم ما شهید آهنی بود.قرار شد ما طی یک عملیات ضربتی از پشت به دشمن حمله کنیم و زمینه را برای عملیات اصلی فراهم کنیم . اهنی با صحبت ها و سفارش های خودش گروه را کاملا توجیح کرد.همه آماده شهادت بودند . در حین عملیات شهید از ناحیه دست مجروح شد ، هرچه اصرار کردیم به عقب برگردد ،قبول نکرد  و با همان وضع به پیش روی خود ادامه داد ، تا به اهداف مورد نظر رسیدیم.

رجبعلی آهنی در 25 آبان 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در جبهه سومار در تپه های مشرف به شهر مندلی عراق بر اثر رفتن بر روی مین به شهادت رسید. پیکر مطهرش در منطقه دشمن مفقود شد . و سر انجام بعد از سالها در تاريخ  31 خرداد1380  پيكرش به زادگاهش روستاي سلطاني برگردانده شد. و در كنار پدرش به خاك سپرده شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
 

نظرات

نظرات شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.

پربیننده ترین ها

آخرین اخبار