کدخبر: ۳۷۶۵۶
۱۰ دی ۱۳۹۳ ساعت ۰۶:۳۸
چاپ

به مناسبت شهادت امام حسن عسگری علیه السلام؛

شهادت امام عسگری(ع) به چند روایت/ نقش امام در آماده سازی شیعیان برای پذیرش غیبت

شهادت امام عسگری(ع) به چند روایت/ نقش امام در آماده سازی شیعیان برای پذیرش غیبت

بیرجندرسا- اجرک الله یا صاحب الزمان (عج). این روزهادرسوگ پدر بزرگوارتان به ماتم نشستید. اما آقاجان ! اگر در پنج سالگی یتیم وبی خانمان شدید وگرمای دست نوازش پدر ومادر مکرمتان از سرتان رفت،اگرمردم آن عهد جفاکردند، اکنون ما مثل کوه....

امان ازدل زینب...آن موقع غصه حسین علیه السلام دل خونش کرد والآن خون دل شما.

آه....آه....ای زبان لال شوی  که آتش برخرمن دل آقا می زنی ....بروم وندبه بخوانم.... وبَرّدغلیله یامن علی العرش استوی....ای وای...پس چرا غم دل مهدی فاطمه کم نمی شود؟ اصلا چرا آقا نمی آید؟ آقا ! کجایی ؟ ......ازکودکی تابه حال آواره بیابانها .....یک روز کربلا.....یک روز بقیع....یک روز وادی السلام ...

 وادی السلام ... تا ما حی وحاضروآماده خدمتیم ، چرا باارواح مومنین دمخورید آقا؟ ازخاک تاافلاک را فرش زمردین می گیریم تاقدم  رنجه بفرمایید....مودتی خالصه لکم ...

آه...آه....آه... امان ازدل زینب... چه خون شد دل زینب.....

وضوی حضور می گیرم،دلخوش می کنم به مستحبی که جوابش واجب است....السلام علیک بجوامع السلام... به امیدعطایت آقا ...که طلبه قابلی شوم...که برای خواندن وفهم  مقدمات  ، قبولم کنید....السلام علیک ....

یا خلیفه الله! من به فدای ردای سبز امامتتان ،  که چه برازنده است بر قامت رشید وهاشمیتان.....

                                                                                ****

 

طبق نقل مشهور، امام عسکری(ع) در اول ماه ربیع الاول (260ق.) با زهری که «معتمد» برای آن حضرت تدارک دیده بود بیمار شد و در هشتم همان ماه رحلت نمود. بنابراین، امامت امام مهدی(ع) از همین تاریخ آغاز شد و آن حضرت تا به امروز در پس پرده غیب قرار دارد. به امید روزی که آن حضرت ظهور و جهان را پر از عدل و قسط کند. 

 

امام حسن عسگری علیه السلام در کلام امام مهدی (عج)

كان [الإمامُ العَسكَري‏عليه السلام] نُوراً ساطِعاً و قَمَراً زاهِراً اختارَ اللَّهُ لَهُ ما عِندَهُ فَمَضي عَلي مِنهاجِ آبائِهِ حَذوَ النَّعلِ بِالنَّعلِ

او نوري فروزان و ماهي درخشان بود كه خداوند آنچه را نزد خود بود براي او برگزيد . او راه و روش پدران بزرگوار خود را گام به گام دنبال كرد تا رحلت فرمود.

بحار الأنوار ، ج ۵۳ ، ص ۱۹۱

 

شهادت امام حسن عسگری علیه السلام به چند روایت

 

            1

از محمّد بن حسين بن عبّاد نقل است كه گفت: امام حسن عليه السّلام روز جمعه وقت نماز صبح درگذشت و در آن شب كه هشت روز از ماه ربيع الأوّل سال دويست و شصت هجرى گذشته بود. نامه‌هاى بسيارى بدست خود براى مردم مدينه نوشته بود و در آن شب كسى جز صقيل كنيز و عقيد خادم و آنكه خداى تعالى مى‌داند در نزد او نبودند. عقيد گويد: از ما آب جوشيدۀ با مصطكى خواست و برايش آورديم، فرمود: ابتدا نماز مى‌خوانم، مرا آماده كنيد، براى او آب وضو آورديم و دستمالى در دامنش گسترديم، آب را از صقيل گرفت، روى و دو دست خود را دو بار شست و بر سر و دو پايش مسحى كرد و نماز صبح را در بسترش خواند و قدح را گرفت تا بنوشد و قدح به دندانهايش مى‌خورد و دستش مى‌لرزيد و صقيل قدح را از دستش گرفت و در همان ساعت درگذشت و در سراى خود در سامرّاء كنار پدرش-صلوات اللّٰه عليهما-به خاك سپرده شد و به كرامت خداى تعالى نايل آمد و عمرش بيست و نه سال تمام بود.

                                                    ***

2

ابو الاديان گويد: من خدمتكار امام حسن عليه السّلام بودم و نامه‌هاى او را به شهرها مى‌بردم و در آن بيمارى كه منجر به فوت او شد ، نامه‌هايى نوشت و فرمود آنها را به مدائن برسان، چهارده روز اينجا نخواهى بود و روز پانزدهم وارد سامرّاء خواهى شد و از سراى من صداى وا ويلا مى‌شنوى و مرا در مغتسل مى‌يابى. ابو الاديان گويد: اى آقاى من! چون اين امر واقع شود امام و جانشين شما كه خواهد بود؟ فرمود: هر كس پاسخ نامه‌هاى مرا از تو مطالبه كرد ،همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: ديگر چه؟ فرمود: كسى كه بر من نماز خواند، همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: ديگر چه؟ فرمود: كسى كه خبر دهد در آن هميان چيست ، همو قائم پس از من خواهد بود. و هيبت او مانع شد كه از او بپرسم در آن هميان چيست؟ نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را گرفتم و همان گونه كه فرموده بود روز پانزدهم به سامرّاء در آمدم و به ناگاه صداى وا ويلا از سراى او شنيدم و او را بر مغتسل يافتم. 

برادرش جعفر بن علىّ را بر در سرا ديدم و شيعيان را بر در خانه‌اش ديدم كه وى را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريك مى‌گويند، با خود گفتم: اگر اين امام است كه امامت باطل خواهد بود، زيرا مى‌دانستم كه او شراب مى‌نوشد و در كاخ قمار مى‌كند و تار مى‌زند، پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم و از من چيزى نپرسيد، آنگاه عقيد بيرون آمد و گفت: اى آقاى من! برادرت كفن شده است برخيز و بر وى نمازگزار! جعفر بن علىّ داخل شد و بعضى از شيعيان كه سمّان و حسن بن علىّ كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود در اطراف وى بودند. چون به سرا درآمديم حسن بن علىّ را كفن شده بر تابوت ديدم و جعفر بن علىّ پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد و چون خواست تكبير گويد كودكى گندم گون با گيسوانى مجعّد و دندانهاى پيوسته بيرون آمد و رداى جعفر بن علىّ را گرفت و گفت: اى عمو! عقب برو كه من به نماز گزاردن بر پدرم سزاوارترم.

 و جعفر با چهره‌اى رنگ پريده و زرد عقب رفت. آن كودك پيش آمد و بر او نماز گزارد و[امام حسن علیه السلام] كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد، سپس گفت: اى بصرى! جواب نامه‌هايى را كه همراه توست بياور، و آنها را به او دادم 

و با خود گفتم اين دو نشانه، باقى مى‌ماند هميان، آنگاه نزد جعفر بن علىّ رفتم در حالى كه او آه مى‌كشيد. حاجز وشّاء به او گفت: اى آقاى من! آن كودك كيست تا بر او اقامۀ حجّت كنيم، گفت: به خدا سوگند هرگز او را نديده‌ام و او را نمى‌شناسم. ما نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از حسن بن علىّ عليهما السّلام پرسش كردند و فهميدند كه او در گذشته است و گفتند: به چه كسى تسليت بگوئيم؟ و مردم به جعفر بن علىّ اشاره كردند، آنها بر او سلام كردند و به او تبريك و تسليت گفتند و گفتند: همراه ما نامه‌ها و اموالى است، بگو نامه‌ها از كيست؟ و اموال چقدر است؟ جعفر در حالى كه جامه‌هاى خود را تكان مى‌داد برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مى‌خواهيد، راوى گويد: خادم از خانه بيرون آمد و گفت: نامه‌هاى فلانى و فلانى همراه شماست و هميانى كه درون آن هزار دينار است كه نقش ده دينار آن محو شده است. آنها نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را براى گرفتن اينها فرستاده همو امام است و جعفر بن علىّ نزد معتمد عبّاسىّ رفت و ماجراى آن كودك را گزارش داد....

ابو الحسين حسن بن وجناء از پدرش و او از جدّش روايت مى‌كند كه گفت: در خانۀ امام حسن عليه السّلام بوديم كه سواران خليفه همراه جعفر كذّاب ما را فرا گرفتند و به چپاول و غارت مشغول شدند و تمام توجّه من به قائم عليه السّلام بود كه آسيبى نبيند، گويد: در اين حال و در مقابل چشمم ناگهان او پيش آمد و از در خانه بيرون رفت، در آن هنگام او شش ساله بود و هيچ كس او را نديد تا از ديدگان نهان شد.(کمال الدین و تمام النعمه ج 2 صص230-220)

نظرات

نظرات شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.

پربیننده ترین ها

آخرین اخبار